آسمان به زمین
حواسم نه پرت شیطنت های ستاره ها می شود
نه دلربایی گنجشگکان باغ
محو چشم های توام هنوز...

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب...
آب در حوض نبود ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب،
لب پاشویه نشست و عقاب خورشید،
آمد اورا به هوا برد که برد
کاش میشد آدґ گاهے به اندازه نیاز بمیرد !
بعد بلند شود
آهستـہ آهستـہ خاڪ هایش را بتڪانـב
...
اگر دلش خواست برگردد به زندگے ؛
اگر نـہ بخوابـב تا اب
ــــ
ــــ
ـد ...!

هیـــــــــــســـــ !
كــــمی آرامــــتـــر تنـــــها شــــو ؛ بی صـــــدا تــــر بـــشــــكــــنــــ . .
آهــــســــتــــه تـــر سراغـــــش را بگـــــیـــــر . .
مـــمــــكــنــــ اســـتــــ بــــیـــدار شــــود . .
وجــــــــدانِ نــــــداشتــــــه اشــــ . . . !

به اندازه ی …..
بی خیال ….
تو فکر کن دوستت ندارم
من از پس اندازه گرفتنش بر نمی آیم !
دلهاتان را از دنیا بیرون کنید
پیش از آنکه بدنهاتان را از آن بیرون کنند...
آرزو کن با من
که اگر خواست زمستان برود
گرمی ِ دستِ تو اما باشد
آرزو کن با من
“ما” ی ما ” من” نشود
سایه ات از سر ِ تنهاییِ من کم نشود . . .
غلط می کنند کسانی که وقتی با من قهری، وقتی صبرم لبریز می شود و اشک می ریزیم می گویند فراموشش کن.
به کسی چه که من حتی بدی هایت را میپرستم؟؟